تبليغاتX
"...به جون ستاره هامون..."
گاهی شعر سراغم را می گیرد,گاهی تو... چه فرقی می کند؟ هر دو ختم می شوید به تنهایی و دلتنگی من....!!!

 

کنار پنجره  می ایستم...

به باران می نگرم....با کسی حرفی دارم...

خوب که هجی می کنم تک لحظه ای زنده بودنم را باز می فهمم که دوباره از دست داده ام...باز می فهمم که تباه کردم...باز می فهمم که اشتباه کردم...

راهی اشتباه،احساسی اشتباه،فرجامی اشتباه،نگاهی اشتباه،حتی تنفسی اشتباه....

خداوندم ببخش...به حرمت این شب ِدلتنگ ببخش...به عروج و پرواز و مرگم تمنا نمی کنم،اما به بخشیدنت التماس می کنم...

نمی دانم به دلتنگی چه کس خندیدم که این گونه محکومم می کنی ...

خدایا دلم تنگ است....

و باز باران با ترانه.....

احساسی عجیب و نیازی عمیق...

صعود به اوج تنهایی و سقوط به ژرف ترین دره ی بی کسی ها....

بغض شکسته به سنگینی کوله باری حرف ناگفته....

و سکوت...خفقان...انفجار....فریاد.....

و باز صدای باران....

می خواهم حرف بزنم برایت اما نمی توانم...

و فقط می دانم دلتنگم....دلتنگ به وسعت غریبانه هایم  وقتی به تنهایی من می خندی....

...شیشه ی پنجره را باران شست

از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

...گاه با خود می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟

 

ترانه/دیوونه تا سرحد جنون/نمی خوام که باشم.....

+ کاشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388

ساعت 23:5

با دستای کوچولوی ترانه |

تا حالا انقدر حال بادبادکارو درک نکرده بودم.اون بالا بازیچه ی دست باد می شن و  راهیه هر طرف که باد بخواد.تا هوا آرومه و نسیم می وزه  هیچی حالیش نمی شه.شکر می کنه که آره اوضاع رو به راهه یا خوبم نباشه،بد نیست.امان از اون لحظه ای که این باده یه خورده تند و تند تر بشه و طوفان و .... انقدر تو رو به این ور و اون ور می کوبونه که آخرش کم میاری و می بری از ریشت و خدا داند که چها شود.

درست مثه یه دلقک که مجبوره اون لحظه اونی باشه که بقیه می خوان و آر آر کنه و هی بخنده و بخنودنه ملت و که اموراتش بگذره. این وسط کیه که بدونه اون ته مهای دلش چی کی گذره؟

خیلی خوبه...خوبه که بزرگ می شیم و خیلی چیزا حالیمون میشه.تازه یاد می گیریم که درک کینم حس آدمهارو یا بهتر بگم حس کنیم حالشون رو.

همیشه دم از تنهایی می زنم و یه خورده خودم و لوس می کنم ولی به ولله به عمرم دیگه تا این حد نه.آخ اش نخورده دهن سوخته چه ضد خالیه.فکر کن  نه بدارن حرف بزنی و نه کسی باشه که واسه تو حرف بزنه و ازت دفاع کنه.الکی الکی واست حکم صادر کنن و در جواب چرا چرای تو فقط بگن خفه شو!

چرا بهت انگ نامردی می چسبونن و خودشون با ترهم پرده بپوشونن رو کارت  که مبادا آبروت بره اونم از سر دلسوزی؟ دیگه خدایا اینجا چرا سکوت؟تا کی خفگی؟

چرا این موقع ها تلفن و برمیداری که پیش یکی شکوه کنی و درد ِ دلت و واسش زار بزنی ، هر چی تو کانتکت موبایلت می گردی پیداش نمی کنی؟چرا قر قر قر دنیارو باید بگردی و ببینی هنوزم تنها پناهت و درمونت همونیه که نیست؟ همون که همیشه بهترین راه و کوبنده ترین جواب و بهت میده که دهن دنیا و ادماش بسته می شه و خدا می دونه تو دلت چقدر واسه بودنش خدارو شاکری؟

چرا دلت یکی و می خواد اما کسی که همش حرفه و همون دلت با حرفاش آروم نمیشه.یعنی دروغ چرا میشه ولی فقط لحظه ای و بی دوام.بدتر از اون اینکه باید یه راهیم واسه فرار از سین جیم اون پیدا کنی که مبادا نه ناراحتش کنی با دغدغه های تکراریت و نه باز دق بخوری که چرا تکیه گاهت کمتر از یه بادبادکه و همه می دونن حرف باده هواست و بی بنیاد.

کاش چشمای آدما حرف می زد.خیلی عذاب آوره نتونی حرفی و بزنی و کسی جز اینکه با لبات بهش بفهمونی جور دیگه ای بلد نیست تورو کنکاش کنه و سر از قضیه در بیاره.و عذاب آور تر از اون دل به ادعای مردونگی آدمی خوش کنی که هنوز باید مردی و مردونگی و واسش نقاشی کرد و تعریفش و بهش تلقین کرد.

چقدر سخته واسه هل دادن عزیزترینات پیش قدم بشی و وقتی راه میفتن گازش و می گیرن و واسه دلخوشیه تو یه بوقم واست نمی زنن و سهم تو می شه گِلای زیر چرخشون...

وای خیلی سخته الان که دلت می خواد یکی پیشت باشه و آروم تو بغلش گریه کنی باید بری زیر پتو یه گوشه صدات و خفه کنی که چی شد؟خانوم دلش گرفته.

ای خدا خیلی سخته....

چرا باید دلتنگش باشی و بترسی که بگی دلتنگشی.چرا؟چون گناهه!؟مگه می شه چون یکی و جدیدا دوسش داری از گذشته و آینده و الانت متنفر بشی و بزنی به پایه ی فراموشی؟

آره امشب دلتنگم.از بهار خواهرم....(بیشتر)

کو نی نی بی معرفتم  که فقط یه اس ام اس می داد و دهن همرو من جمله خواهرم  پر می کرد و کل دنیا خفه می شدن؟پناهم کجا رفت؟آخه مگه مرد بودن و مردونگی تعریف می خواد که من اسپل کنم؟تکیه گاه بودن مارک و آرم و مدل می خواد که من انتخاب کنم؟دوسِت دارم شد سند؟

می خوام تنها باشم.اگه افسار دلم دست خودم بود دیگه نمی خوام کسی و دوست داشته باشم حتی دوستام و حتی...

قدیما به آدم بده که الان عاشقونه دوسش دارم م یگفتم آدم بده، اما الان کل دنیا آدم بده ان.ار همه ی آدماش بدم میاد.انگار کل این جهان شده دادگاه  و من یکی مجرم بی گناهه از این ور مونده و از اون ور رونده.

فقط می دونم می خوام تنها باشم....

 

پی نوشت:

امروز با سارا و آدم بده رفتیم بیرون.خیلی خوش گذشت.قبلش به سارا گفته بودم که یه جورایی دلم آروم نیست و دلم می شوره اما بازم خیلی خیلی آروم شدم.خیلی خوش گذشت.خاطره انگیز بود البته واسه بدها که روزی این چیزهارو داشتیم و بعدها دیگه نداریمشون.امیر (داداشم) دوباره باید عمل شه.میذارمش به حساب حکمت خدا و به قول آدم بده در بدترین شرایطم باید به چیزای خوب فکر کرد.اما به خدا به خدا به خدا دلم می خواست من جای اامیر...آخه امیر خیلی از درد مریضی و دور از جونش مرگ می ترسه اما من اصلا و ابدا.اگه من جای اون بودم خیلی راحت تر باش کنار میومدم.نمی دونم ولی بازم شکر! هفته ی بدی بود و سر و کله زدن با آدمای بد و بی تجربه بودن و چه کنم چه کنم؟و ای کاش هنوزم.....

ترانه/26 مهر/از خیلیا حرفدارم فعلا نمی تونم بنویسم....

 

+ کاشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

ساعت 23:44

با دستای کوچولوی ترانه |

دو سه روز یا دو سه سال...؟؟

ساعت درست 00:00 و چند ثانیه دیگه امروزم تموم میشه.روزا همینطوری همشون پشت سر هم میان و می رن و ما کجای کاریم؟این چند روزم گذشت و بقیشم یه جوری می گذره و مام میذاریم هر جوری دلش بخواد بگذره.هفته ی سختی بود.درواقع هفته ی تلخی بود.و چقدر ساده ایم....

همیشه حسودیم می شد به آدمایی که هیچی تو دلشون نیست و راحت سیر تا پیاز زندگیشون و می ریزن وسط و  سبک می شن.اما حالا می فهمم مرحبا به کسی که کسی و لایق حتی گفتن غمهاشم نمی دونه.این جور آدما هنرمندن.می دونن اگه بگن پس فردا همونارو می کنن یه پتک و هی می کوبونن تو سرت و می شه آلت سرزنششون.

ثمینم اومد.هرچند فردا پس فردا میره.دلم واسش خیلی تنگ شده بود حتی واسه صداش.آخه سر یه مساله ای که ازش مخفی کرده بودم می ترسیدم بهش بزنگم.فردا قراره برم ببینمش.با سارام آشتی کردم امشب.ازش دلخور بودم واسه همه ی اتفاقایی که این هفته افتاد.

این هفته یه چیز با ارزش و از دست دادم که با تمام وجودم دوسش داشتم.خیلـــــــــــــــــــــــــــی.یه جورایی احساس کردم همین چیزایی و که به زور میخوایم از دستشون بدیم ، همونایین که روزی آرزوشون و داشتیم اما....فقط می دونم هفته ی سختی بود.نه به عمرم انقدر قرص مسکن خورده بودم ، نه انقدر چشمام و پف کرده دیده بودم ،نه انقدر راه رفته بودم و نه انقدر ساکت شده بودم.....

گذشت...

و من می مانم و یک دنیا آرزوهای رنگارنگ برای هر آنکه در خاطرم نقشی زد....

و دوباره دلم می گیرد و اشک تنها دست نوازشی که بر صورتم سر سره بازی می کند....

و باز کوله بارم را جمع می کنم برای گام نهادن در جاده ای نو به ناکجا....

و چرخ سرنوشت که مرا به بازی گرفته و باز همان خانه ی اول تنهایی....

و من می مانم و سطر به سطر خاطراتم که حکاکی می شود بر جداره های دلتنگیم....

و ترانه ای که باز ناخوانده می ماند برای فریادی که هیچ گاه کسی نشنید...

دوباره دلم می گیرد... به وسعت همه ی دلتنگیهای همه ی غریبه های دنیا....

و دست تکان می دهم برای جدایی هامان که نمی دانستیم چقدر نزدیک است....

و چه زود دیر می شود برای گذشت کردن ها....

گذشت...

و باز با خود می نگرم به آنچه گذشت و چرا بزرگ نمی شویم؟؟؟

ترانه/تحمل می کنم...به هر سختی/...

+ کاشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388

ساعت 21:21

با دستای کوچولوی ترانه |

به همین سادگی رفتی
بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه
سهم من اشک که بریزم


به همین سادگی کم شد

عمر گلبوته تو دستم


گله از تو نیست میدونم
خودم اینو از تو خواستم


به جون ستاره هامون
تو عزیزتر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش
تا ابد بغض صدامی


تو رو محض لحظه هامون
نــــــــــــشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو


به خـــــــــــــــدا گفتم به ســــــــــــــــــــختی....


من اگه دوست نداشتم
پای غم هات نمی موندم
واست این همه ترانه
از ته دل نمی خوندم


اگه گفتم برو خوبم
واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ، می میری
اینو از هـــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــه شنیدم


دارم از دوریت می میرم
تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم
نفسامی که هنوزی........


تو رو محض خیره هامون
که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی
روحم از تنم جدا شد


تو که تنها نمی مونی
من تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار...
اما دستامو رها کن


دست تو اول عشقه
بپسرش به آخرین مرد
مردی که پشت یک دیوار
واسه چشمات گریه می کرد


گریه می کرد….
گریه می کرد…..

 

ترانه/حسابی.../

+ کاشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388

ساعت 17:22

با دستای کوچولوی ترانه |

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا  بارون بده.بارووووووووووووون!!

بارون بده که صدام گم بشه تو رعدش...

بارون بده که اشکام محو بشه تو بغضش...

بارون بده که تران بدونه هنوزم باهاشی....

بارون...

تو رو به بزرگیت قسم بارون بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده.....

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

آآآآآآآآآآآ

فریاد....

فقط تنهام بذارین.فکر کنم قراره توی این دنیا فقط من پای بند باشم.فقط من بمونم.فقط من آدم باشم.فقط من درست رفتار کنم.فقط من دختر پیغمبر باشم.فقط من معرفت خرج کنم.فقط من دل خوش کنم.فقط من نا شکر نباشم.فقط من....تنهام بذارین.تنهام بذاریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن...!!!

و در آخر:

آرزوی پرواز....

 

ترانه/برین گم شین/بی دلیل/....

 

 

 

 

+ کاشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388

ساعت 17:51

با دستای کوچولوی ترانه |

حال من دست خودم نیست ، دیگه آروم نمی گیرم
دلم از کسی‌ گرفته که می‌خوام براش بمیرم

باز سرنوشت و انتهای آشنایی
باز لحظه‌ های غم‌ انگیز جدایی

باز لحظه‌ های ناگزیر دل‌ بریدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن

پای دنیای تو موندم ، مثل عاشق های عالم
تا منو ببخشی آخر ، تا دلت بسوزه کم کم

مثل آینه رو به رومه ، حس با تو بودن من
دارم از دست تو میرم ، عاشقی کن ، منو نشکن
منو نشکن

باز سرنوشت و انتهای آشنایی
باز لحظه‌ های غم‌ انگیز جدایی

باز لحظه‌ های ناگزیر دل‌ بریدن

بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن

به جهنم که کی چی میگه.مهم قلب منه که داره وایمیسته.مهم مخه منه که داره تعطیل میشه.مهم روح منه که دیگه چیزی ازش نمونده.مهم منم که به هر زبونی به این خدا که می گن خیلی بزرگه می گم من مال اینجان یستم اما خودش و به اون راه می زنه.تا کی دنبال یه دلیل بگردم واسه دلزدگی از اینجا؟هیچ کس و هیچ چیز واسم مهم نیست.گور بابای همه.هر کی وب من و می خونه فکر می کنه چه خبره؟فکر می کنه من چه مشکلی دارم که...؟والا به خدا ملت حسرت زندگی من و می خورن اما خودم ....چون هیچ دلبستگی به اینجا ندارم.هیچ تعلق خاطری،هیچ دلگرمی،هیچ...!

بابا ای دنیا چی داره آخه؟من موندممممممممممم.

جز کثافت؟جر شکست؟جز تنهایی؟جز نفرت؟جز نامردی؟جز پستی؟جز آشغال؟جز.....؟

آی خداااااااا.دلگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــرم ازت..

بازم شکر!!

ترانه/ااااااااااااااااااااااااااااااااا/...

+ کاشته شده در جمعه دهم مهر 1388

ساعت 23:50

با دستای کوچولوی ترانه |

ساعت چنده؟امروز چندمه؟من کجام؟چی می خواد بشه؟چی داره پیش میاد؟

نمی دونم،باید اوایل مهر باشه.وای خداباز دانشگاه شروع شد.واقعا حوصلهش و ندارم.نه استاداش و نه نگاه آدماش و نه.....

راستش و بخوای فکرم خیلی مشغوله.یه جورایی جایی واسه یه سلام و علیک ساده هم نداره.می گن نی نیم حالش بده.اما به هر کی التماس می کنم واسم توضیح بده انگار نه انگار.خودش امروز بهم زنگ زد.خیلی حالش بد بود.انقد بد باش حرف زدم که بمیرم خیلی خورد تو ذوقش.حقش بود.از اون تنها سهم من اینه که حالش و بدونم.حقمه.می گن اگه یه گوشه ی دلت به یکی جز خدا امید ببندی،خدا دیگه دعات و مستجاب نمی کنه.خدایا من که می دونی  به جز تو کسی و ندارم،خودت هوای این خخریه من و داشته باش.خخری من که نه.حالا ماله هر کی.مثه همیشه بدجوری موج منفی می ده.می ترسم....تقصیر این نی نیشه.هی اذیتش می کنه.دستم بهش برسه کلی دباش می کنـــــــــــــــــم.این موقع ها از فاصله بدم میاد.یه احساس راه دور(به قول خودش مجازی)این بدبختیارم داره.تموم شد ولی بدبختیاش صد برابر شد.البته واسه من.

دیشب دلم بدجوری تنگ سیمولی شد.رفتم به وبلاگش سر زدم.هنوزم دلم می خواد بدونم چی شد بی دلیل......

داداشــــــــــــــــی دلم واسش یه ذره شده.بودنش بهم آامش می ده.آخه خیلی ماهه.

ثمین دیروز بالاخره برگشت ولی فردا می ره.قراره فردا برم ببینمش.اون بره دیگه من تنها.....ولی واسه خودش خیلی خوشحالم آخه خیلی بهش خوش می گذره.ایشالا حالش و ببری خانومم.

چند وقت پیشا یه شال واسه آدم بده بافتم.ولی عصبانی شدم و همش و شیکافتم.از اونجایی  که یه دل گونجیشکی دارم دلم نیومدو دوباره همش و بافتم.البته اگه حالیش بشه که این مدل شالارو چه جوری می پوشن.اگه ازش حرفی نمی زنم نه اینکه....نمی زنم چون دلم نمی خوام به کاراش فکرکنم وگرنه الان باید از دارالمجانین کانکت می شدم.حالا حالا ها باید بشنوم از شاهکاراش و گل کاریاش....

عروس بهارم که از ۸آبان موکول شد به ۱۴ آبان و به من هیچ ربطی نداره.موکول شد دیگه.مهم اینه که نی نیش و واسه همیشه ی همیشه خرید.واسه خوده خوده خوده خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودش.

به یکی قول دادم آهنگ غمگین گوش ندم اما مگه می تونم از خواجه امیری بگذرم؟؟

گریه نمی کنم نه اینکه خوبم،نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم....

اگه یکی باشه من و بفهمه...واسش غرورم و بهم می زنم...گریه که سهله،زیر چتر شونش،تا آخر دنیا قدم می زنم......

دیگه چی؟ دیگه اینکه حالمون بسی بس تر از بسیار ها گرفته.اما واسه اینکه سبک نشیم به روی خودمون نمیاریم.

امروووووووووووووووووووز.یه چیزی بگم بخندی.باورت نمیشه امروز تو دانشگاه ۲ـ۳ نفر سیریش.....پدر سوخته ها .........من که ریسه می رفتم از خنده.آخه خودم مثه معتادا بودم گیجه گیج.اصلا یادم نیست چی گفتم بهشون.فقط می دونم ترکوندم.همچین که رفتن دیگه برنگردناین نیز بگذرد.بالاخره ما ازین به قول داداشی در به گل خلاص می شیم دیگه...

بابا نمی شه توام بحرفی؟؟؟؟؟؟؟؟؟خب اعصابم بهم ریخت دیگه.من کوشولوهم با کی حف بسنم؟؟؟؟؟خدااااا.بورووو قهرمممممممم

ترانه/کلا هنگم/حوصله نوشتن و حتی ویاریش و ندارم

+ کاشته شده در شنبه چهارم مهر 1388

ساعت 23:27

با دستای کوچولوی ترانه |

متنفرم.از دنیا و آدماش که تا میای دلت و بهشون خوش کنی همچین می کوبنت زمین که تا اون ته مهات خورد و خاکشیر میشه.از تک تک تک این تیک تاکای ساعتای عمرم بدم میاد که تا حس می کنی داره زودتر تموم میشه و از شرش خلاص میشی یه اتفاق دیگه ، یه ماجرای دیگه شروع میشه و مثه خوره میفته تو زندگیت و ........ای خدا تو به این باحالیت این چه دنیاییه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دارم خفه میشم.به جرات می تونم بگم نبضم مثه یه موش اونقدر تند می زنه که قلبم داره از حلقم می زنه بیرووووون.

لعنت به من/ لعنت به بارون/ لعنت به مادر/ لعنت به رفیق/ لعنت به پدر/ لعنت به زندگی/ لعنت به کل این دنیا /لعنت به تران/لعنت به احساس

دلم واسه یه غریبه یه ذره شده.دلم واسه حرفاش.دلم واسه همدردیاش.لااقل دلم خوشه یکی مثه من حالش از این دنیا بهم می خوره.

با تمام وجودم دلم می خواد برم.دیگه نمی خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

خدایا بریدم کم اوردم داغونم چرا نمی فهمی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم واسه قبرم تنگ شده.دلم واسه مردنم/واسه نبودنم/واسه تنهاییم یه ذره شده.

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

آخه چرااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا؟چرا؟؟چرا؟چرا؟

لعنت به همههههههههههههههههههههههه.لعنت به این بارونی که الان می خوام برم تا می تونم زیرش داد بزنم.لعنت به...........

دلم می خواد بمیرم

دستای سرد مرگ و

یه بار تو دست بگیرم

دلم می خواد فنا شم

برای غصه و درد

دلم می خواد دوا شم

دلم می خواد بمیرم

ساده بگم اسیرم

به زیر زنجیر غم

به قفل غصه گیرم

دلم می خواد بمیرم

عشق تو کرده پیرم

از ابتدای بودن

از زندگی من سیرم

دلم می خواد رها شم

یه بغض بیصدا شم

تو بین نا مردمان

خدای عاشقا شم

من از تبار دردم

از ابرهای سیاهم

دلم میخواد ببارم

دلم می خواد بمیرم

من از قوم عاشقی

تیره ی دلدادگی

از دست پست دوره

دلم می خواد بمیرم

من از راه درازی

تو سینه دارم رازی

راز من اینه بگم

دلم می خواد بمیرم

من از آفاق مشرق

از غصه کرده ام دق

بسه دیگه صبوری

دلم می خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــواد بمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــیرم

 

ترانه/ _______________

+ کاشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388

ساعت 21:17

با دستای کوچولوی ترانه |

دلتنگ مي شوم گاهي...دلتنگ ميشوم نه براي بي تو ماندن ها،نه براي هرگز نديدن ها،نه براي دست تکان دادنهاي پاي سفر،نه براي بغض کردنهاي کودکانه،نه براي فرصت هاي پرپر شده،نه براي بودني به رنگ نبودن،نه براي فاصله شدن ها ار پس يک حادثه،نه براي حجم سنگين سکوت يک ترانه،نه براي خاطرات پرپرشده،نه،براي نيمه راه ماندن قاصدکهاي دلگرمي،نه براي تحمل يک فاجعه ي ناب،نه براي تک پريدن براي نرسيدن ها،نه براي دست و پا زدن در مرداب اوج گرفتن ها،نه براي مذاب شدن زير خروار شکستن ها،نه براي وصله پينه کردن دلداگي ها،نه براي سرسام خش خش خورده غرور ها ،نه براي تماشاي لبخند تلخ دوستانه ها،نه براي من،نه براي تو،نه براي ما بودن ها و خيال واهي ما ماندن ها،نه براي آنچه هستم و نه براي اي کاش بودم ها ،نه براي نگاهم به نگاهي کرد برخورد و نه براي دلم کجاکجا رفت،نه براي دم دم نفسها و نه براي خفقان اعتراف ها،نه براي پل هاي شکسته و نه براي نردبان زوار در رفته ي موفقيت ها،نه براي يابيدن لنگ جوراب با عرضگيها و نه براي مداد قرمز نقطه سر خط ها....نه براي هيچ!نه براي آنچه که مي دانم.

من براي هيچ بودن ها و هيچ نشدن ها دلتنگم.من براي تکرر اين هيچ بودن ها و ترس از هيچ ماندن ها دلتنگم.من از غرق شدن در اين دنياي هيچ و پوچ دلتنگم.من ،ترانه براي معناي پوچ واژه هاي بي قراري دلتنگم.من براي پوچ بودن تا دم آخردتنگم.بارالها دلتنگم...
از سر به سنگ خوردنم ناراحت نيستم،از شکست خوردن و از دست دادنمم ناراحت نيستم.از اين که چند بار بخورم و نفهمم،از اينکه زود يادم ميره و درس عبرتم نميشه،از اينکه خوب خودم و گول مي زنم،از اينکه لالايي بلدم و نوار قصه گوش مي دم،از اينکه ....نه نه اتفاقي نيفتاده.اين دفعه ديگه هيچي نشده،اما  الکي الکي پشيمونم.کاش دوباره شروع نمي شد.کاش اين انفجار دروغ ها دوباره از نو سر نمي گرفت.اي کاش....نه همش و نچسبون به آدم بده ،اما خب....بي خيال.
بابايي رفت شمال با رفقا.مامان حسابي مشغول خريد عروسيه آجي بهاره.محيا از تهران برگشت و قراره ماشين بخره.ثمين آخر هفته ميره و ديگه کي ببينمش خدا عالمه.سارا تهرانه و ازش بي خبرم.مهشيدم که تو يه بحران خفن هميشگي گير کرده ومن به جاش کم اوردم.ترگلم قوبونش بشم خوفه.ستي که چه عرض کنم؟يه غريبه که الهي!! مامان بزرگش مرده و اونم متنفر از مرگ عزيزان(به قول خودش).ايشالا باقي عمر خودت باشه .داداشي که ايشالا خوبه،ني ني بي معرفتم؟؟؟دوستش خيلي بهم مي زنگه،من مي ترسم جواب بدم که نکنه دوباره يه خبر ديگه،يه انفجار،يه....آدم بده؟حرفي ندارم(مراجعه شود به بالا)فقط اي کاش هيچ گاه...بي خيال.نبودنش اونجوريم و بودنش اينجورييييييييييي.

امروز تنهايي رفتم پياده روي.تنهاي تنها.چه هوايي،چه آهنگي...

مي خوام تورو که باشي جون بدي تا نميرم،عزيز هم ترانه تو واژه ها اسيرم.

مي خوام تورو که باشي تو دم دم نفسهام،تو لحظه هاي درد محکم بگيري دستام.

مي خوام تورو که باشي حتي اگه تو رويات خيال رفته باشم،مي خوام تورو که باشي حتي اگه نباشم،

از تو مي خوام که باشي،باشم و باشه ياور.تو لحظه هام بموني تا دم دماي آخر.

از تو مي خوام که باشي تا که ترانه باشه،اگه يه روز بميرم رو شونه ي تو باشه...

وچه سکوتي،!!

 
باز زد بالا.اه.ولمون کن بابا.


ترانه/24 شهريور/چه غلطي کردم

   

+ کاشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

ساعت 22:56

با دستای کوچولوی ترانه |

خستـــــــــــــــــــــــــــــه ام

کسی خونه نیست.ثمین جمکرانه.سارا و محیا تهرانن.مامان بزرگ غریبه پریده.مهشید زیادی فازش زده بالا.داداشی خوبه.کدخدا نیستش.از نی نیه بی معرفتم بی خبرم .حوصله ی ضد  و نقیض بودن و شل کن سفت کن و فیلم هندی بازی کردنای آدم بدرو اصلا ندارم.اصلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....

سرم داره منفجر میشه.نمی تونم به مانیتور نگاه کنم و چیزی بنویسم.همه بدو بد و بد و بدن و دروغگو من نی نه خودم و می خواااااااااااااااااااااااااااام

نه اصلا اونم نمیخوام.هیچی نمیخوام.فقط آرامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش...

ترانه/بریده/۱۱:۱۵/....

 

+ کاشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388

ساعت 23:15

با دستای کوچولوی ترانه |